
دروغگویی می میرد و به جهان آخرت می رود.
در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.
از یکی از فرشتگان می پرسد “این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟”
فرشته پاسخ می دهد :”این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود”.
مرد گفت :”چه جالب آن ساعت کیه؟!”….
با ادامه ی مطلب همراه شوید

+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 12:27
توسط ملیکا اسدزاده
|

اگرچه هویت هر انسانی، تحت تأثیر عوامل گوناگونی مثل جنسیت، موقعیت
شغلی، سن و بسیاری موارد دیگر است، اما در اغلب جوامع انسانی مهمترین،
مركزیترین و تعیین كنندهترین این عوامل هویت اجتماعی مرتبط با
مردانگی و زنانگی افراد ملاک و تعیین کننده است که البته با توجه
به شرایط خاص به عبارت ها و معانی متعددی استدلال می شود که بعضا
شاید چندان هم معقولانه بنظر نرسد ولی قدری قابل تامل است ...
پیشنهاد میکنم ادامه ی این مطلب خنده دار را حتما بخوانید

+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ساعت 15:29
توسط ملیکا اسدزاده
|
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد.
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد، زيرا با وجود این که پستاندار عظيمالجثهاى است، امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چه طور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مىپرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 17:29
توسط ملیکا اسدزاده
|

یه کلوم ختم کلوم بنده فداتم، توپولف!
من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!
من زمین خوردهی جعبه ی سیاتم، توپولف!
کشتهی تیپ زدن و قدّ و بالاتم، توپولف
مردهی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!
قربون اون نوسانات صداتم، توپولف!
با ادامه ی مطلب همراه شوید | حتما بخوانید

+
نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 15:39
توسط ملیکا اسدزاده
|

مرگ مشکوک در ساعت 11 چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان
معروف، بیماران یک تخت به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می
سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض آنان نداشت. این
مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود، به طوری که بعضی آن را با مسائل
ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در
ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود. که چرا بیمار آن تخت
درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می مرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان
متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث
و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه
قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر
شوند. در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا
بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و... دو دقیقه به ساعت ۱۱
مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق
شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق
درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!
------
یه روز شرلوك هلمز با دستيارش واتسن به تعطيلات ميرند و در ساحل دريا چادر ميزند و در داخل چادر مي خوابند ....نيمه شب هلمز بيدار ميشه و واتسن رو هم بيدار ميكنه بعد ازش ميپرسه : واتسن تو از ديدن ستاره هاي آسمان چه نتيجه اي ميگيري ؟؟!! واتسن هم شروع ميكند به فلسفه بافي در مورد ستارگان و ميگه اين ستاره ها خيلي بزرگند و به دليل دوري از ما اين قدر كوچك به نظر ميرسند و در ساير سيارگان هم ممكن حيات در آنها وجود داشته باشد و چند نوع انسان در كرات ديگر زندگي كنند ....كه در اين جا هلمز ميگه : واتسن عزيز !!! اولين نتيجه اي كه مي بايست ميگرفتي اينه : چادر ما رو دزديده اند !!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 18:34
توسط ملیکا اسدزاده
|
اول از همه : تولدم مبارک

مرکز آموزش بزرگسالان برگزار میکند
کلاسهاى بهاره براى خانم ها
ثبت نام تا پايان اردیبهشت ماه
پیشنهاد میکنم ادامه ی این مطلب جالب را حتما ببینید

+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ساعت 13:20
توسط ملیکا اسدزاده
|

مرکز آموزش بزرگسالان برگزار میکند
کلاسهاى بهاری و تابستانی براى آقايان
ثبت نام تا پايان شهريور ماه ۱۳۸۸
توجه: بنده کاملا بی طرف میباشم!!!!!
پیشنهاد میکنم این طنز زیبا را از دست ندهید و ادامه ی مطلب را حتما بخوانید

+
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 ساعت 23:57
توسط ملیکا اسدزاده
|
رد یک همبرگر، یک چیپس و یک نوشابه سفارش داد… همبرگر رو بهآرومی از توی پلاستیک در آورد و اون رو با دقت خیلی زیاد به دو قسمت تقسیم کرد… یک نیمهاش رو برای خودش برداشت و نیمه ی دیگه رو جلوی زنش گذاشت… بعد از اون، پیرمرد با دقت خیلی زیاد چیپسها رو دونه دونه شمرد و اونها رو دقیقآ به دو قسمت تقسیم کرد و نصفی از اونها رو جلوی زنش گذاشت و نصفه دیگه رو جلوی خودش…

پیرمرد یک جرعه از نوشابهای که سفارش داده بودن رو خورد… پیرزن هم همین کار رو کرد و فقط یک جرعه از نوشابه رو خورد و بعدش.....
با ادامه ی مطلب همراه شوید (حتما بخوانید)

+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 1:39
توسط ملیکا اسدزاده
|

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.....
با ادامه ی مطلب همراه شوید (حتما بخوانید)

+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 12:48
توسط ملیکا اسدزاده
|

یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامهنویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما میدهم. این پیشنهاد.....
با ادامه ی مطلب همراه شوید ( حتما بخوانید)
پ.ن : در اسرع وقت به همه ی کامنت ها پاسخ خواهم داد.

+
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 1:9
توسط ملیکا اسدزاده
|